دوباره صدای بارون اومد
از بچگی عاشق بارون بودم تو راه مدرسه هر موقع بارون میومد چتر تنها کسی که بسته بود , من بودم .
شاید صدای سهراب به گوشم خورده بود – چتر ها را باید بست ........ ولی نه , من 11 سالگی واسه اولین بار یه شعر از سهراب خوندم اونم چتر ها را باید بست نبود
3 روزه بارون میاد- بی امان
رفتم دم در مغازه بابام , بارون میومد خیلی شدید
رفتم داخل مغازه تا بابام بره خونه، گذاشتم یه کم دورتر بشه اگه میدید زیر بارون وایسادم بدون چتر غر میزد ، مریض میشی و .. از این حرفا . دور شد دیگه نمیدیدمش اومدم جلوی مغازه
بارون هنوزم شدید بود ، بدون چتر زیر بارون بودم کاملا خیس شدم احســـاس خوبی بهم دست داد از اون حس های روز های بارونی کودکی تو راه مدرسه , چند سالی بود این حس رو گم کرده
بودم . خوشحال بودم 10 دقیقه بود بارون روی سرم می بارید
اصغر آقا همسایه مغازمون اومد بیرون و در حالی که سعی میکرد خیس نشه گفت : "خیس میشی پسر بیا داخل " منم با اون چپ نگاهم بهش به تو چه رو گفتم , ادم عجیبی بود. اصغر آقا رو میگم
وضعیت مالیش زیاد خوب نبود مغازه رو به زور میچرخوند 30 سال رو داشت, خیلی هم خالی بند بود . پای راستش میلنگید فکر کنم مادرزادی اینطور بود هیچ وقت روم نشد ازش بپرسم . میگفتم چپ نگاهو که کردم
رفت و هیچی نگفت فکر کنم فهمیده بود با چپ نگا بهش چی گفتم . اگه جلوی مغازه نبودم توی بارون یه چرخ میزدمو یه داد میکشیدم از ته دل..............
آقا میرزا همسایه اوونوری اومد بیرون و در حالی که یه چیز داشت میخورد مث همیشه بد خلق نگاهی بهم انداخت , عادتش بود. تو حالت عادی هم با همه دعوا داشت بنده خدا
سنش از بابام هم بیشتر بود فکر کنم 60 سال رو داشت اما نه 1 بار بهش سلام کردم نه حتی حرف زدم , از ادم های بد خلق همیشه بدم میومد حتی اگه دست خودشون نباشه!!
اطراف حواسم رو پرت میکردند , نمیزاشتم با بارون عشق بازی کنم . با خودم میگفتم الان میگن این پسره یا خل شده یا عاشق . عاشق که بودم , از بچگی ولی خل رو که....!
باز قدم زدم کنار خیابون بیشتر شبیه رژه رفتن بود تا قدم زدن . اینجا محل کسبه نمیشه مسخره بازی در بیاری..... حرف های بابا هم حواسم رو از بارون پرت میکرد
ظهر بود – خیابون های شهر در حالت عادی خلوت بود ولی ایام نوروز بود و تا دلت بخواد مسافر ولی رفت و آمد کمتر شده بود
داشتم "رژه " میرفتم هنوز , سرو کله اصغر آقا پیدا شد . نه اصغر همسایه مغازمون , اصغر آقا کارمند اداره ی....... بود که بالای مغازه ما محل کارش بود
آدم با صفایی بود زجر کشیده و سختی دیده , با دیپلم دستش بند شده بود خودمونی بود و یه کم سریع حرف میزد از هر 3 کلمه ای که بلغور میکرد 2 تا شو خونساری میگفت
آدم شوخی بود – پاشنه کفشش رو می خوابوند سبیل کلفتی روی صورتش سنگینی می کرد اما داش مشتی نبود . گاهی سیگاری میکشید میومد مغازه پیش خودم میکشید تو اداره نمیزاشتن
از تعریف هایی که میکرد خوشم میومد از جریان سیب زمینی جمع کردنش تو بچگی تا....... انرژی هسته ای! معاون بود اما جلسه نمیرفت میگفت جلسه واسه مردم درمون نمیشه
درد مردم بیشتر از این حرفاست . این کارهاش منو بیشتر جذب خودش میکرد . اوون روزم اومد پیشم یه سیگار بکشه و بره پی استراحتش
دید زیر بارونم یه نیش خند زد و گفت...... هوا بس دختر کش است. بی اراده خندیدم اگرچه نفهمیدم منظورش رو .... شاید میخواست بگه عاشق شدم نمیدونم
رفتم داخل مغازه سیگارش رو روشن کرد و شروع کرد به حرف زدن حواسم به بارون نبود
گرم صحبت شده بودم . سیگارش تموم شده بود , بلند شد که بره . بیرون رو نگاه کردم بارون بند اومده بود , بی صدا
........من باز هم رفتنش رو ندیدم