مجید
مجید
قصه امروز ما . هر روز کسی قصه میشود و امروز مجید
مجید را می گوییم بچه ی 2 محله آن طرف تر
پسری ساده کمی شیرین فکر امااااااااااااااا فرشته نه نه نه !؟ فرشته نبود روح و جن هم نیست یک آدم ....... بله آدم
آدم قحطی است ؟؟!!؟ آدم کم است رفیق از جلو خنجر میزند نا رفیق از پشت اما مجید خنجر نداشت اگر داشت نمیزد می دانم
دلش گرفته بود چنان آه میکشید که مادربزرگ ها نمی کشند نمی دانم از دنیا یا از آدم هایش ؟؟؟
مردمی که او را می دیدند می خندیدند و مجید در جواب می خندید .
مجید به چه می خندید و آنها به چه چیز ؟؟؟ فرق از زمین تا آسمان . نمی دانم آنها به دیوانگی مجید می خندیدند و مجید به بهشت لبخند میزد یا.......................؟
مجید تنها بود شاید تنها آرزویش ازدواج بوود آن هم با کسی که مادرش مشخص می کرد . گفتم مادر
آه ه ه ه ه ه ه ه چه اسمی که مجید هم عاشقش بوود؟
مجید کفش هایش صدا میداد " کش کش" شاید زمین را پاک میکرد از غبار نامردی ها . شلوارش بلند بود زمین را جارو میزد شاید می خواست کمک کارگران شهرداری کند . به همه لبخند میزد شاید می خواست مردم را شاد کند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مجید مرد بوود و دنیا نامرد
و دلم می سوخت نه برای مجید بلکه برای خودم؟؟!؟
می نویسم گاهی