قبل از هر چیز فرا رسیدن عید فطر رو پیش پیش تبریک میگم


یه روز مثل روزهای دیگه  - یک  دفعه صدایی بلند شد مرد حیرت زده مردم رو می دید یک صدا چیزی می گفتند ; شاید هم کسی رو فریاد می زدند -  صدا آشنا بود ولی مرد یادش نمی یومد؟؟!؟؟ همچنان حیرت زده بود و مردم رو نگاه می کرد که ناگهان احساس سبکی کرد ; مثل اینکه سوار موج شده باشه یه حس غریب  . اما اون صدا همچنان به گوشش می رسید . غرق در تحیر شده بود تلاش می کرد به خودش بگه اون اتفاق نیوفتاده ; همونی که فکرش رو هم نمی کرد

تو خیابون سوار ماشین کردندش دوستاش ; اقوام حتی دشمن هاش همه باهاش می یومدند با ماشین های خودشون یه کم گذشت - فکرش رفت به جاهای دور  ;  خیلی دور

  داشت هنوز حسابهاش رو چک می کرد 1 تومن ; 10 تومن ; 100 تومن ..... ولی خبر نداشت کجاست؟؟؟

بردندش یه جای دور - دور از شهر ; یه جای خاکی پر از غبار ; فکر می کرد که شلوار شیکی که پاش بوده الان خاکی می شه ; داشت اعتراض می کرد اینجا کجاست که منو آوردید

من جلسه دارم منو بر گردونید ولی کسی گوش نمی کرد -  انگار همه کر شده بودند.

آب سردی رو روش ریختند  مرد چیزهایی  رو فهمیده بود ; انگار از خواب بیدار شده بود- چه خواب تلخی ; خواب غفلت

شستندش  - پارچه ی سفیدی رو دورش پیچیدند مثل همون حوله ی خودش ولی خیلی ساده تر  ;   مرد فهمیده بود  می دونست دارن کجا می برندش

مرد رو داخل یه گودی از پیش آماده شده گذاشتن . مرد هنوز متحیر بود  اون رو رها کردن داخل گود ; سنگی رو در بالای سرش قرار دادند و شروع کردند به خاک ریختن - مرد فریاد میزد ولی همه کر بودند

گود پر شد . مرد ; مردم رو میدید که می رفتند حتی همسرش که گریه می کرد هم رفت .  اوون تنها بود .  می خواست بلند شه و بگه نرید که ناگاه سرش خورد به سنگ؟؟؟!!!؟؟

همون سنگ بالای سرش.............؟


خوب اگه دوست دارید عکس های این هفته + اس ام اس هفته رو بخونید روی ادامه مطلب کلیک کنید