"."

نقطه . ته خط

چرا سر خط؟؟ من دوست دارم تا آخر خط و  برم

خسته شدم از انشاء های تکراری..معلم فکری کن

دلم که می گیرد

دلم که می گیرد

دلم که می گیرد دنبال بهانه می گردم...

آخر آسمان دل ما ستاره ای هم ندارد که بگوییم تنها کسم ستاره ی کم رنگی است در آسمان سیاه شب

در کوچه خلوت محله هم برج میسازند که با تلسکوپ غرب زده اش تنهایی مرا رصد کنند..

....

عطاری سید هم که تنها مرهم فروش دلم بود سکوریت کرده و فست فود شده

دنیایت هم که قربان شوم

بی در و پیکری شده برای خودش......

 

نگران نسلی ام که پدر و مادر ندارند..

نه از آن جهت..استغفرالله!!!

از عاقبت تلقیح مصنوعی و کرومزم ها میترسم که از فردا فرزند شاخدار بشر مادرش را یک بالون بداند و پدرش را ارلن آزمایشگاه

 

چه میگفتم؟

آه فراموش کردم...دلم گرفته بود.

 

دلخوشی ها کم نیست

 

دل خوشی ها کم نیست...

اما

پدرم باز نشست...بر لب حوض حیاط

در ضلالی باز هم می دیدم..باز هم تار سفید

 

 

دل خوشی ها کم نیست...

اما

مادرم میگوید...دختر همسایه

دیشب..باز هم ; بی نفس می گریید

 

دل خوشی ها کم نیست..

اما

گاهی دل من میگیرد

نه به اندازه تو..بلکه اندازه تنهایی این شهر غریب

 

 

دل خوشی ها کم نیست

اما...

در دلم نای خوشی نیست که نیست

 

 

دل خوشی ها کم نیست...

اما

دل خوشی دل میخواست

دل خوش سیری چند؟

در خیابان ..بازار ..باز هم پرسیدم

و سکوتی مبهم...همه می خندیدند

 

دل خوشی ها کم نیست.

15 فروردین

 

چه سخت میگذرد امروز.

مادری آبستن...سنگینی دنیا را در شکم دارد...

و کودکی بیزار از سیاهی رحم

به امید اینکه بیرون از این دنیای سیاه روشنی را یابد

پدری زحمت کش ; چشم به راه امید آینده اش

و صدای پرستارانی که پدر را تبریک میگویند

 لبخندی شیرین روی لبان پدر....

کودک متود شد

کودکی که سیاهی جهان را حس می کند...سیاه تر از رحم

و گریه هایی که رحم را طلب میکند

و بهانه می آورند شیر مادر را...مرهم گریه های کودکی!

 

پ.ن:بعد از مدت ها وبلاگ به روز شد در روز تولدم!

 

باز صدا!

 

باز صداآمد; صدای باران است

باز قلبم تپید;  بی تاب است

پاییز شد انگار که تابستان  مرد

برگ میرقصد;  برگ ریزان است

دیشب دل من هوای باران می کرد

امروز دلم تشنه ی خشکستان است

برگ ها غرق ز دردند امروز

دلم من باز پی درمان است

حرف ها خنجر تیزند ولی

هم صحبت گوش ها همین ابزاراست

دل پر درد; خبر چینی عشاق مکن

بادپاییز خبر چین همه رندان است

آهسته تر ای چرخ فلک چرخ بزن

که دلم عاشق و دیوانه ی این باران است

 

میثم - آبان ۸۶ - خوانسار

 

عاشق پاییزم!

فصل مورد علاقه ی من پاییزه بوده و هست

حس خاصی به من میده ...واین قطعه ی ادبی که از خودم نیست و از میان آف های رسیده به نظرم بسیار زیبا آمد...تقدیم به عاشقان خدا و پاییز

پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است

مراد

به نام خدا

 

از امروز تصمیم گرفتم داستانی بنویسم و در هر پست آخرین قسمت از داستان نوشته شده رو قرار بدهم شاید روزی این وبلاگ کتابی شد!

شروع می کنم – نکته این که تمام شخصیت ها – اسامی و اتفاقات زاده ذهن و تخیل من بوده و هیچ رابطه ای با دنیای واقعی ام ندارد.

 

 

قسمت اول نوشته – 12-13/8/1386

زنی در هم شکسته با موهای جوگندمی و چادر مشکی که به آرامی از کنار خیابان عبور میکرد.70سالی داشت...شلوغ کن و تا حدی حسود اما سختی کشیده! قد کوتاهی داشت و همین کمی چاق نشانش می داد.

بدری خان را میگویم . همسایه ی روبه رویی

از وقتی فرق آب و نان را فهمیدم مرغ و خروس داشت و هنوز هم صدای خروس بی محلش هر روز ظهر مانند پتکی بر سرم میکوبد.میگفتم شلوغ کن هم بود وقتی بچه بودم برای بازی به حیاط بدری خانم میرفتم , او هم شروع میکرد به غصه گفتن ; از حسین کرد شبستری گرفته تا رستم و اسفندیاری که بعد ها فهمیدم زاده تخیل فردی او بود نه جناب فردوسی!

6 فرزند داشت ; 3 پسر و 3 دختر همه از من بزرگتر بودند اما همبازی کودکی من همین آدم بزرگ ها بودند و شاید این شد که زودتر از هم ردیفانم بزرگ شدم.

 

اسماعیل آقا شوهر بدری بود...مردی بلند قد و چهار شانه.کشاورز بود و همیشه کلاه نمدی سیاهی به سر داشت ; مهربان نبود در 10 سالی که میدیدمش 1 بار با او حرف زدم او هم آن باری بود که پرسید بدری را ندیدی؟ من هم از ترس پا به فرار گذاشتم و او هم مرا دشنام داد!

آن روز بدری را صبح دیدم...آشفته روسری خود را جلو عقب می کرد تا موهای مشکی زیبایش را بپوشاند, چادرش هم روی زمین کشیده میشد و خاک جارو می کرد . صدایش نکردم اما میخواستم بدانم کجا می رود; تا سر کوچه را برهنه دویدم اما آنقدر سریع رفته بود که حتی نفهمیدم به کدام طرف رفته.

پسر بزرگ بدری زن گرفته بود اما باقی فرزندانش نان خور پدرشان بودند. آن روز صبح وقتی پری از خواب بیدار شد سرش را از میان نرده های ایوان بیرون آورد و با لحنی خاص پرسید :مراد - مادرم را ندیدی؟ من هم با تمام صداقتم گفتم نه!

 

پری دختر بزرگ بدری خانم بود , زیبا  اما خوش اخلاق نبود . بدری عادت نداشت بی خبر جایی برود . به قول اسماعیل 8 سر عائله بی غذا یعنی فاجعه! هیچ وقت نفهمیدم رابطه فاجعه ای مثل جنگ را با فاجعه اسماعیل , اما 8 سر خود گردانی بودند که شاید برای غذا جنگ هم می کردند.

بدری بی خبر رفته بود...ظهر شد صدای موذن مسجد محله هم می آمد ; همیشه دیر اذان میگفت . صبح ها که به گمانم خواب می ماند ; ظهر ها و عصر ها هم چون سر کار بود دیر می آمد و اذان میگفت .  با صدای نخراشیداش سوهان به روح می کشید شاید برای همین بود تا 20 سالگی نماز نخواندم!

چهره ی سیاهی داشت برای همین اهل محل بلال می نامیدندش اما صوت بالال کجا و لبو فروش کجا!

مشدی اکبر لبو فروش بود و تابستان ها هم کارگری می کرد ; خش صدایش هم به گمانم به خاطر سرمای سخت زمستان بود . خوانسار زمستان ها بسیار خلوت بود... سرد و بی روح  و بر عکس تابستان و بهار سرزنده و شلوغ . تمام اجدادم در این شهر بودند و در همین محل.....

از بدری خبری نبود و خروس همچنان میخواند . بوی غذای سوخته از خانه ی بدری خانم تا هفت محل آن طرف تر هم می آمد . دستپخت هاجر بود دختر دوم بدری ..به گمانم آشپزی را دوست داشت آما آتش زدن را بیشتر. در سال یک بار آشپزی می کرد  ,آن روز هم کل محل را دود بر میداشت

اهل محل  نامش را گذاشته بودند هاجر ذغالی چون هم چهره سیاهی داشت و هم دود زیاد را می انداخت.

 

ظهر اسماعیل خسته از سر زمین آمد . آشفته نشان میداد از سر صبح از بدری خبر نداشت ما هم خبر نداشتیم ; مشتاق رفتن به خانه و دیدن بدری بود از چهره اش می شد فهمید. از در که وارد حیاط شد صدای بدری – بدری اش محله را برداشت اما جوابی نشنید. دیگر صدایی نیامد , فهمیده بود بدری برنگشته . ظهرها محله از همیشه خلوت تر بود و فقط صدای مرتضی می آمد و کفتر هایش که با حرکات خاصی به وجدشان می آورد . مرتضی پسر دوم بدری بود 17 سالی داشت تا کلاس 5 بیشتر درس نخوانده بود , گاهی با پدرش سر زمین میرفت اما از کار فراری بود . حرفه ی اصلی اش کبوتر بازی و الواتی بود.هیچ کدام از دختر های محل از دست متلک پرانی های مرتضی در امان نبودند , کوچک و بزرگ  ;به قول مادرم مرتضی حیا نداشت

پر شور بود و سرزنده , اما به گمانم معتاد شده بود خودم دیده بودم سیگار می کشد اما منقلش را فقط شنیده بودم .

 

مرتضی دست بزن هم داشت , یادم می آید یک بار که نبود به پشت بام بدری خانم رفتم و یکی از کبوتر هایش را سر بریدم ; گوشت گاو و گوسفند نمی خوردم چه رسد به کبوتر. فقط کنجکاو بودم جان دادنش را ببینم . عصر که آمد فهمید کار من بوده و پس گردنی بر من نواخت که با سر رفتم توی دیوارم و بینیم سخت مجروح شد.

 

 

 

ادامه دارد.....

 

برای خودت

سلام

دلم تنگ شده . هر روز دورتر میشوم از تو و تو خود را به من نزدیک تر میکنی

گیج میزنم در هزار راه آدمیان و شاه راه تو

فراموشت میکنم زود و به یاد می آورمت چه دیر

دیروز فروختمت...بسیار ارزان...به پول آدمیان فکر میکنم پانصد تومانی میشد

بسیار ارزان هم نبود...به قد حماقتم و عذابی که میترسم حتی از خیالش

و امروز

به ثانیه ای شهوت...چه زود گذشت...فقط نگاهی کردم در حالی که می دانستم نگاهم می کردی

دلم گرفته

نارفیقت دوباره سرگردان است ... وقت تنهایی تو را می خواهم...میدانم . به پای آدمیتم بگذار که بسیار ناتوانم و مفلوک

تنها همدمم توئی از وقتی ابلیس ; ابلیس شد به هیچکس اطمینان ندارم

شاد میشوم

و میجنگم شاید روزی برسم...تا بینهایتت

دوباره.......

سلام اومدم باز.........به قول یکی از دوستان غیبت ما صغری بود!؟

این رفت و اومد ها رو بگذارید به حساب اخلاق بچه گونم که داره کم کم مردی رو حس میکنه؟!؟

اونقدر این 2 ماه ننوشتم که دارم خفه میشم...الانم اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم؟

نفس عمیق میکشم

1

2

3

شروع میکنم

...................

.............................

 

شعبان و نیمه اش

آخرین پسته ....

گلایه نکنم باز...قول دادم احساستی نشم.خواستم بنویسم برای خودت - نوشته ای بهتر از نوشته ی پارسالم پیدا نکردم. خدا را شکر هنوز احساسم نمرده........

و انتظار ; فرسایش زندگی

و چه راحت گم می شوند انتظار ها در میان جشن های عروسی نیمه ی شعبان ;  نقل و نبات های مردم کوچه و بازار    و کسی نگفت چرا نیامد؟؟؟

آذین بسته اند خیابانت را چراغانی کرده اند زمینت را و...تو نیامده ای هنوز دلها شکست

هوا نمی گیرد این روز ها - همیشه آفتابیست دلش نمی آید می دانم

روز ها به در می نگرم وشب ها به آسمان

نمیدانم چرا آسمان شب ها سیاه است؟

تو میدانی؟

از کوچه ها می گذرم  ; کوچه غرق سکوت است - همه جا روشن است  ; زمین روشن است و آسمان تاریک

آسمان تو را می خواهد نه چراغ ها را

به یادت 1000 امید را روشن می کنم و 1000چشم را به در می نگارم که شاید شمع های ارزوهای این مردم را روشن کنی

و سال هاست انتظارت را میکشند

 امروز تولد توست

تولدت مبارک

......................

نوشتن سخت می شود گاهی

۱ سال کنار هم بودیم - تلخ نوشتم- گاهی شیرین و گاهی هیچ

گاهی بغض گلویم را می گرفت - هنوز هم بعضی نوشته ها را میخوانم و بغض می کنم

چه سخت است.........

سکوت - شب و قصه ی همیشگی

دلم تنگ می شود هنوز .

 مینویسم اما.... بر روی کاغذ پاره های دلم

قایق می سازم و دور می شوم از این خاک غریب

 

اسفند دود می کنند... راهی سفرم

و هنوز سخت است

چشمانم اشک را می شوید !

و به رسم  همیشگی آب می پاشند پشت سرم شاید برگردم کمی زودتر

باران را کم دارم

 می گویند مردها زیر باران گریه می کنند

اما

امشب هوا نای باران نداشت

صاف تر از همیشه

بی غصه و بی درد

و من اشک میریزم

...........

کوله بارم به دوش - پر از درد

و شاید رفتن درمان کند دردها را

همین بود قصه ی من؟! همین

 


 

رفتنی شدم مثل اون روزی که اومدم - دلم براتون تنگ میشه قد تموم تنهایی های دنیا

آخرین پستم رو نیمه شعبان خواهم داد- برای دلم و برای تنها ترین تنهای دنیا

ممنون از همه دوستان از قلم افتاده که مرا تنها نگذاشتند

یا علی

 

انسانیت هم رنگ باخته

 

انسانیت هم رنگ باخته

از عجایب هفتادگانه جهان آدمیان همین که صنعت و ماشین انسانیت را کمرنگ می کند

و این است هدیه غرب در ازای غیرت هدیه داده شده ی شرق

هنوز هم همت و غیرت در رگ جاری است فقط درصد نیکوتینش بالا رفته

نعشه و خراب صنعت زدگی و ماشینیسم شده ایم

روال عادی است.....به ظاهر آدمی سوار ماشین است اما.......... اما

به گمانم ماشین سوار انسان شده

عصر بردگی و بارکشی است.................

هنوز هم آدمی در حسرت یک روز آرام به سر میبرد

روزی خالی از وسوسه و استرس..حتی لغزش قلم...مبادا....؟؟

هنوز هم آدمی فعل جهل را صرف می کند به هزاران زبان مختلف و با ترکیبش با ظلم مجهولی سحر آمیز می سازد که جهانیان را مدهوش خود می کند

قلم بدون اختیار می نویسد

من واژه می جویم

شاید بفهمند سخنم را............................؟

 

 

دل....

 

مدتی است به دل ها می نگرم

بعضی دل هایشان کوچک است

بعضی بــــزرگ و بعضی دلشان به پشتشان چسبیده

چرا همیشه دل فقیران به پشتشان چسبیده است....اما دلشـــان از دل گندگان بی دل بزرگ تر است

چرا دل فقیران به فقیران راه دارد و دل ثروتمندان به ثروتمندان

نمی شود دل فقیر به ثروتمند راه پیدا کند

و یا برعکس

آه..... یادم رفت ثروتمندان دل ندارند

چرا بعضی دل ها زود می شکند و بعضی دل ها ; دل می شکند

و باز هم یادم رفت سنگ همیشه شیشه را می شکند

چرا همیشه دریا دلان زود از بین ما می روند

چرا

...

می خندم ; به دلم ؟!؟ باز احساساتی شد

فلسفه زندگی

بعد از مدت ها دوباره نوشتم....

فسلفه نمی دانم . اما میدانم خدا هست

فلسفه نمیدانم اما گاهی فقط گاهی زندگی سخت میگذرد

فلسفه نمیدانم اما گاهی دفاع میکنم از فقیران بی کس

فلسفه نمی دانم اما میدانم خدا همین نزدیکی هاست

فلسفه نمی دانم اما گاهی میخندم از ته دل

فلسفه نمی دانم اما گاهی فراموش میکنم فراموش شدگان را

فلسفه نمیدانم اما نماز میخوانم

قبله دارم

فلسفه نمی دانم اما میدانم فلسفه زندگی همین است

آری........فلسفه نمیدانم

من فراموش میکنم....؟

 

من فراموش میکنم....؟

سفر استانی احمدی نژاد به استان اصفهان از دیروز شروع شد . امروز هم به شهر کوچیک و رویایی ما سفر کرد  ; به شخصه به بازدید و استقبال نرفتم خواب خیلی بیشتر بهم فاز داد در هر صورت......شنیدم امسال بین خانم ها هم زیاد شلوغ نبود دلیلش رو میدونید ؟1؟ چند سال پیش که آقای رفسنجانی به خوانسار اومد خوانسار یک کشته داد اگرچه ایشون خوانسار رو به دره ای تشبیه کردند و مردم رو مورد نوازش سیلی کلام خودشون قرار دادند اما یک نفر کشته شد به همین راحتی؟!؟ من فراموش می کنم..............چون عادیه واسمون این چیزا

چرا گلپایگان منطقه صنعتی وسیعی داره به سرعت در حال پیشرفته طرح های صنعتی و عمرانی براش تصویب میشه حتی به گردشگریش توجه میشه اما...........اما در خوانسار فقط سعی میشه به گردشگری توجه بشه و آقای احمدی نژاد هم فقط یه طرح واسه گردشگری و 2 طرح دیگه که یکیش نیمه کاره بود رو تصویب کرد؟؟ آقای احمدی نژاد ;  مرد عدالت بعضی ها ؟! من فراموش میکنم آیت الله گلپایگانی واسه گلپایگانیا یه کوچولو پارتیه ؟!؟ آره من فراموش می کنم

فراموش میکنم حرفام رو ; چون یادم نبود اینجا ایرانه.........وبلاگم رو دوست دارم ............خانوادم رو دوست دارم ..............هزار امید و فکر در سر دارم پس فـــــــــــــراموش میکنم؟!؟

...........................................................................................

گل یا پوچ اخراجی ها

به طلوع و غروب افراد اعتقاد دارید ؟1؟

دقیقا مثل خورشید . اکبر عبدی از جمله بازیگرایی هست که خودم به شخصه بهش علاقه دارم . عبدی حدود 5 سالی میشد که در حال افول بود که ناگهان با بازی در فیلم اخراجی ها دوباره به اوج رسید . حالا هم جواد افشار در کار جدید خودش که برای شبکه تهران تهیه شده از عبدی استفاده کرده . گل یا پوچ نام مجموعه ای جدید و 40 قسمتی هست که با زبان طنز به اجتماع می پردازه . این سریال که بخش عمده ای از موضوعاتش موضوع های سیاسی هست از ماه اینده از شبکه تهران پخش میشه و اکبر عبدی رو کمی به ما نزدیک تر میکنه

شاید تنها ترین فرق و نو آوری که در این سریال نسبت به سریال های طنز دیگه وجود داره پرداختن به سیاست هست که نوعی شجاعت هم به حساب میاد چون بسیاری از کارگردان ها از اسم سیاست هم میترسند

وبگذر...جواهری در قصر!

شب عید بود...اره دقیقا یادمه وقتی سر زدم قرار بود سایت وبگذر یه عیدی به کاربراش بده . خیلی منتظر موندم کارم تا 13بدر شده بود روزی 1 مرتبه به وبگذر سر زدن تا ببینم خبری شده یا نه. حالا سایت وبگذر با حدود 2 ماه بدقولی سیستم جدید آمار خودش رو ارائه داد . سیستم اینطوریاس که از طریق اس ام اس هم میتونید از امار سایت خودتون مطلع بشید و از دیگر قابلیت های این سیستم اینه که می تونید نظر سنجی را بندازید از طریق اس ام اس و........... تنها بدی سیستم فعلی عدم ساپورت تالیا و ایرانسل هست

روش ثبت شماره در وبگذر

برای خواندن موسیقی هفته و................ روی ادامه مطلب به کبلیکید

ادامه نوشته

گلستانکوهی خفته؟!؟

از اون جایی که بهاره و هوا هم عالیه عالیه ; جمعه صبح تصمیم گرفتم با بچول بزنم به کوه و بیابون . ساعت 1 ظهر بود که با موتور راهی شدیم ; از طرف چهارباغ راهی دربند شدیم . بعد ازحدود نیم ساعتی که تو راه بودیم به دربند رسیدیم . به قصد دربند نیومده بودیم در اصل اومده بودیم کوه ; و تازه دربند هم به قدر کافی شلوغ بود. اردو و کلی خانواده و.......... برای همین از طرف جاده ای که به پشت سد می ره راهی شدیم و بعد از حدود 1 کیلومتر وارد فرعی شدیم..فرعی نه دامنه کوه روبه روی جاده. موتور رو پارک نکرده یه لاک پشت دیدیم که نمی دونستم تو این بیابون چی کار میکرد اما احتمالا مسیر یک کیلومتری سد دربند رو تا دامنه کوه واسه خوردن علف های تازه اومده بود . اجازه نمیداد ازش عکس بگیرم بعد از کلی این ور و اون ور کردن یه عکس ازش گرفتم

TinyPic image

برای خوندن ادامه نوشته ها و دیدن عکس های از گلستان کوه دربند! و.... روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

کمی ویژه

۱۵ فروردین ۱۳۶۷هم چنین روزی بود

 این هم جشن تولد اینترنتی من - از همه دعوت میکنم این فایل رو دانلود کنند و مشاهده نمایند

http://www.2shared.com/file/1815966/db9a5640/tavalod.html

۵ دقیقه ای دانلودش طول میکشه اما به نظر من می ارزه 

برای دانلود سطر آخر اونجایی که نوشته click here رو بزنید

دوباره صدا

دوباره صدای بارون اومد

از بچگی عاشق بارون بودم تو راه مدرسه هر موقع بارون میومد چتر تنها کسی که بسته بود , من بودم .

شاید صدای سهراب به گوشم خورده بود – چتر ها را باید بست ........ ولی نه , من 11 سالگی واسه اولین بار یه شعر از سهراب خوندم اونم چتر ها را باید بست نبود

3 روزه بارون میاد- بی امان

رفتم دم در مغازه بابام , بارون میومد خیلی شدید

رفتم داخل مغازه تا بابام بره خونه، گذاشتم یه کم دورتر بشه اگه میدید زیر بارون وایسادم بدون چتر غر میزد ، مریض میشی و ..  از این حرفا . دور شد دیگه نمیدیدمش اومدم جلوی مغازه

بارون هنوزم شدید بود ، بدون چتر زیر بارون بودم کاملا خیس شدم احســـاس خوبی بهم دست داد از اون حس های روز های بارونی کودکی  تو راه مدرسه ,  چند سالی بود این حس رو گم کرده

بودم . خوشحال بودم 10 دقیقه بود بارون روی سرم می بارید

اصغر آقا همسایه مغازمون اومد بیرون و در حالی که سعی میکرد خیس نشه گفت : "خیس میشی پسر بیا داخل " منم با اون چپ نگاهم بهش به تو چه رو گفتم , ادم عجیبی بود. اصغر آقا رو میگم

وضعیت مالیش زیاد خوب نبود مغازه رو به زور میچرخوند 30 سال رو داشت, خیلی هم خالی بند بود .  پای راستش میلنگید فکر کنم مادرزادی اینطور بود هیچ وقت روم نشد ازش بپرسم . میگفتم چپ نگاهو که کردم

رفت و هیچی نگفت فکر کنم فهمیده بود با چپ نگا بهش چی گفتم . اگه جلوی مغازه نبودم توی بارون یه چرخ میزدمو یه داد میکشیدم از ته دل..............

آقا میرزا همسایه اوونوری اومد بیرون و در حالی که یه چیز داشت میخورد مث همیشه بد خلق نگاهی بهم انداخت , عادتش بود. تو حالت عادی هم با همه دعوا داشت بنده خدا

سنش از بابام هم بیشتر بود فکر کنم 60 سال رو داشت اما نه 1 بار بهش سلام کردم نه حتی حرف زدم , از ادم های بد خلق همیشه بدم میومد حتی اگه دست خودشون نباشه!!

اطراف حواسم رو پرت میکردند , نمیزاشتم با بارون عشق بازی کنم . با خودم میگفتم الان میگن این پسره یا خل شده یا عاشق . عاشق که بودم , از بچگی ولی خل رو که....!

باز قدم زدم کنار خیابون بیشتر شبیه رژه رفتن بود تا قدم زدن . اینجا محل کسبه نمیشه مسخره بازی در بیاری..... حرف های بابا هم حواسم رو از بارون پرت میکرد

ظهر بود – خیابون های شهر در حالت عادی خلوت بود ولی ایام نوروز بود و تا دلت بخواد مسافر ولی رفت و آمد کمتر شده بود

داشتم "رژه " میرفتم هنوز , سرو کله اصغر آقا پیدا شد . نه اصغر همسایه مغازمون , اصغر آقا کارمند اداره ی....... بود که بالای مغازه ما محل کارش بود

آدم با صفایی بود زجر کشیده و سختی دیده , با دیپلم دستش بند شده بود خودمونی بود و یه کم سریع حرف میزد از هر 3 کلمه ای که بلغور میکرد 2 تا شو خونساری میگفت

آدم شوخی بود – پاشنه کفشش رو می خوابوند سبیل کلفتی روی صورتش سنگینی می کرد اما داش مشتی نبود . گاهی سیگاری میکشید میومد مغازه پیش خودم میکشید تو اداره نمیزاشتن

از تعریف هایی که میکرد خوشم میومد از جریان سیب زمینی جمع کردنش تو بچگی تا....... انرژی هسته ای! معاون بود اما جلسه نمیرفت میگفت جلسه واسه مردم درمون نمیشه

درد مردم بیشتر از این حرفاست . این کارهاش منو بیشتر جذب خودش میکرد . اوون روزم اومد پیشم یه سیگار بکشه و بره پی استراحتش

دید زیر بارونم یه نیش خند زد و گفت...... هوا بس دختر کش است. بی اراده خندیدم اگرچه نفهمیدم منظورش رو .... شاید میخواست بگه عاشق شدم نمیدونم

رفتم داخل مغازه سیگارش رو روشن کرد و شروع کرد به حرف زدن حواسم به بارون نبود

گرم صحبت شده بودم . سیگارش تموم شده بود ,  بلند شد که بره . بیرون رو نگاه کردم بارون بند اومده بود , بی صدا

........من باز هم رفتنش رو ندیدم

 

نمی خوام

 نمی خوام از بچه ای بنویسم که شب عید ; در به در خیابوناست تا یه دونه فال سال نو ازش بخری

نمی خوام از آدم هایی بنویسم که سال نو براشون معنی نداره

نمی خوام از مردی بنویسم که امسال هم نوروز ; مهمون میله های زندانه

نمیخوام از آدم هایی بنویسم که هفت سین دلشون شده هفت سنگ؟!؟

نمی خوام از آدم هایی بنویسم که کنج بیمارستان چشم به راه فرج نشستند

نمی خوام از مادر و پدر هایی بنویسم که منتظرند 1 نفر; فقط یک نفر سال نو رو بهشون تبریک بگه

می خواستم بنویسم

اگه حتی فقیری ;  بی احساسی   ; بیماری یا حتی گوشه آسایشگاه نشستی............. سال نوی تو هم مبارک

 

پ . ن اول - سلام - سال نوی شما مبارک

 

پ.ن دوم - چند روز پیش شعر زیبایی رو خوندم که به نظرم جالب اومد - شاعر نوجوانی است سیاه پوست - این شعر ; شعر برگزیده سال 2006  هم شد

وقتي به دنيا آمدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم

وقتي جلو آفتاب ميرم همچنان سياهم وقتي ميترسم هم سياهم

وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه

بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا آمدي

صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو آفتاب ميري

قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي

وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و ....حالا تو به من ميگي رنگين پوست؟

 

پ.ن سوم - بگم به رنگ ها توجه نکینید و تنها به معنی شعر دقت کنید وگرنه خودم میدونم ما وقتی مریضیم زرد میشیم غالبا ; که اینجا سبز بیان شده

 

پ.ن چهارم - و در آخر با آرزوی سال خوش

فاجعه

فاجعه رو چی میدونی؟ سیل ; زلزله ;  یا جنگ - بدبختی مردم یا وضعیت جامعه امروز رو؟

فکر و ذکرم  شده آینده مبهمی که پیش رو دارم

آینده ای که به هزار راه تقسیم می شود - هر کدام مبهم و نا مطمئن

دنیا فرصت تفکر  رو از من گرفته ;  گیج و سردرگم شدم - افسرده نشدم  ; به افسردگی اعتقاد ندارم

نمی دونم..................؟؟!!؟؟  نگفتی ;  فاجعه رو چی میدونی؟

از دست دادن یک عزیز یا حتی  ظلم و بی عدالتی؟

نه.................. همیشه اینطور نیست

گاهی گریه ی یک مرد فاجعه است

مرد گریه کرد........................... ; دیشب

 

پ .ن  اول - مدتی است با جامعه به طور مستقیم سر و کار دارم جامعه ای که بیشتر از اینها دوستش داشتم . روزمرگی ها و اعمالی رو مشاهده می کنم که دیگه دوست ندارم توی این جامعه زندگی کنم

یکنواختی و سکون منو کم ناراحت می کرد دیدن بعضی رفتار و کار ها هم شد علا نور - آسمون همه جا همین رنگه می دونم ; چه بسا از اینجا هم تیره تر باشه. شاید من کمی حساسم؟

منم جزئی از بقیه مردم پس......پیش به سوی بی خیالی چون فقط خودم از بین میرم و هیچ کس رو کک هم نمیگزه

پ . ن دوم - سال نو رو پیشاپیش تبریک میگم اونم کلی * یادت باشه اولین نفری بودم که سال 86 رو بهت تبریک گفتم

سکوت

 

صدا های عجیب - سکوت مبهم - وای ؟؟!!؟؟ اینجا کجاست؟

احساس اینجا هم خانواده غم است ; غم؟؟ واژه ای که به شهوت فروخته می شود - شادی کاذب  -  و سکوت هنوز مبهم است

صدا می آید ولی تاب شنیدن نیست . بهتر ; نمی خواهم بشنوم ; گوش پر است  از هق هق های شبانه  - روز های تاریک!؟

رهگذر مثل هر شب از کوچه گذشت با آن سکوت آهنگ وار ;  تنها صدای کفشش را شنیدم . او را دیدم ; ولی او پسر بچه ای بود . نه ; نه رهگذر نیست

مگر پسر بچه رهگذر می شود . رهگذر همیشه بزرگ بوده  این بچه چه می گوید؟

همه چیز به هم میریزد ; هر وقت این رهگذر کوچک  با صدای کفش های بزرگی که به پا داشت مرا از مستی می رهاند

رهگذر مدتی است نمی آید - فکر کنم کفش هایش را دزدیده اند؟ شاید برهنه میرود و من مستم هنوز

اینجا کجاست ؟؟!!؟؟  آری قلبم

کودک درونم را کسی ندید؟

نظرت رو بگو

 

با سلام

شرمنده پست قبلی یه کم زدم تو خاکی فکر کنم؟؟!!؟؟( تا باشه از این خاکیا باشه) اما واسه تنوع بد نبود . مدتی بهتر بگم 6 ماه از شروع به کار این وبلاگ میگذره در این مدت حدود 30 نوشته در وبلاگ به نمایش در اومد

نمی دونم چند تا از این نوشته ها رو خوندید اما وقتی این وبلاگ رو درست کردم تصمیم گرفتم هر 6 ماه یکبار یک نوشته رو به عنوان بهترین نوشته انتخاب کنم و برای یک سایت بفرستم تا به نمایش در بیاد - اسم سایت و بعدا میگم چون اوون ها هم باید با نوشته ها موافق باشند

خوب چون خودم به طور کامل نمی تونم بهترین ها رو مشخص کنم از تمام دوستانی که نوشته ها رو میخونن خواهش میکنم بهترین نوشته رو انتخاب کنن

من چهار نوشته از طنز و چهار نوشته از جد رو معرفی میکنم لطفا یک نوشته از طنز و یک نوشته از جد رو انتخاب کرده و تو نظرات انتخاب خودتون رو بگید

اول ( چهار نوشته طنز پیشنهادی )  1-وقتی گربه می آید.      2- کی چی فکر میکنه در مورد اینترنت        3 - وصیت نامه            4 - آقا جوات و خانومش

دوم ( چهار نوشته جد پیشنهادی)  1 - فرسایش زندگی ( ویژه نیمه شعبان ) .      2 - داشت و نداشت.       3 - خدا و انسان         4 - مجید

از تمام دوستانی که در این نظر سنجی شرکت کردند پیش - پیش تشکر می کنم

راهی نیست!؟

آره احساسش کردی - واسه منم اتفاق افتاده

 می تونی - آره حتما میتونی

نگهش دار

نکنه آبرو ریزی کنی؟

اعتماد به نفس داشته باش و به هدف فکر کن

فکرت رو منحرف کن

آخرش از دستش خلاص میشی

............................................

....................................................

..................................................................

 
 

راهی نیست................................؟

توالت نزدیک است

آن سوی دیوار

هر کی ندونه................؟

 

هر کی ندونه من میدونم هر وقت زیر درخت سیب نشستی و یه سیب افتاد رو سرت اول یه لگد به درخت زدی و بعد یه نگاه به آسمون - بهش چش قره رفتی ؟ آره؟

هر کی ندونه من میدونم اگه سر امتحان ازت تقلب بگیرن و بیرونت کنن اول به اونی که ازت گرفته بد میگی بعدشم یه چپ نگاه میکنی به آسمون

هر کی ندونه من میدونم اگه جلوی دوستات یه نفر ابروت رو ببره بد قاطی میکنی و آسمونو بد نگاه میکنی - آره بازم چپ نگاهش کردی

هر کی ندونه من که میدونم وقتی داری غیبت میکنی و پشت سره یه بنده خدا بد میگی زیر چشمی آسمون رو نگاه میکنی خدا هنوزم داره لبخند میزد

هر کی ندونه من که میدونم وقتی دلت میگیره و همصحبت نداری یاد خدا میفتی و لی بازم همراهت میشه و به حرفات گوش میده و لبخند میزنه

هر کی ندونه من که میدونم یه چیزایی رو فقط خودت و خدا میدونی اما خدا بازم بهت لبخند میزنه و به روت نمی یاره

می دونی واسه چی لبخند میزد؟

میگه هنوزم دیر نشده می تونی برگردی

اما تو بازم چپ نگاهش کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقا جوات و خانومش!؟!

 

توجه کردید هر کس باید  متانسب با شغل و کارش یه اسم داشته باشه اما از اونجایی که پدر و مادر در هنگام تولد نمیدونن بچشون چکاره میشه واسه همین یه اسم همینجوری واسه بچه ها میزارن که البته پدر و مادر ها در کودکی ما را دکتر و مهندس آینده میبینند اما......؟

تحقیقاتی در این مورد انجام دادم که اگه خواستید اسمتون رو عوض کنید یه دعایی به من کنید که راهنمایی تون کردم

اول - اگه خواستید مداح بشید و احتمالا اسمتون شهروز یا مهرزاد یا.. و فامیلیتون احتمالا آرین یا آذرنوش ه هیچ نگران نباشد میتونید اسمتون رو یکی از دوازده امام بزارید یا حداقل 124000 پیامبر مثلا عسگر- محمد - حسین - ابوالقاسم ; احمد و نیاز هم دارید یه حاجی سر اسمتون بگذارید. می رسیم به فامیل ; فامیلتون حتما باید اسم یکی از شهر های زیارتی باشه مثلا نجفی ; کربلایی ; سامره که در کل به عنوان مثال میشه : حاج سید ابوالقاسم کربلایی

بند 1 - اگه خانومید و میخواهید نوحه خون زیر زمینی  بشید و احتمالا اسمتون هایده ; حمیرا و ... هست نگران نباشید اسم خودتون رو به سیده : صغری- کبری - فاطمه ; زینب و از این مدل اسم ها تغییر بدید

دوم - اگه میخواهید فوتبالیست بشید و تو جهان معروف و از اسم و فامیلتون خوشتون نمیاد و مناسب نمیبینید یه اسم و فامیل دارم واستون ته این کار; شما فقط لازم اسمتون رو بگذارید علی و فامیلیتون رو هم بزارید دایی ??!?? در عرض سه سوت معروف میشید البته عواقب اینکه شما رو بگیرن و بخوان ببرنتون موزه با خودتونه و من هیچ مسولتی نمی پذیرم

بند 2 - اگه احنمالا خانومید میتونید از اسم خانوم آقای دایی استفاده کنید

سوم - اگه میخواهید خواننده بشید و اسمتون رو مناسب نمیبینید کار مشکلی نیست اسمتو رو برعکس بنویسید میشید یه خواننده حرفه ای مثلا : شادمهر میشه مهر شاد

یا حتی مهرداد میشه دادمهر که میتونید د  رو بکنید ر و بخونید رادمهر یا حتی میثم رو بکنید مثیم یه عربیش کنید و بگید هیثم؟؟

بند 3 - اگر خانومید و علاقه مند به موسیقی سنتی و آوازی و به قول معروف رقصی میتونید اسمتو رو بزارید هایده; حمیرا; مهستی و.... اگه علاقه مند به پاپ همون را حل مردونه خوبه و اگه اهل رپ پانی ;  پرچوچ ; رزه و از این چیزا و معنیش هم مهم نیست

یادم رفت اگه اقایید و میخواید رپ کنید از اسم های ترسناک استفاده کنید مثلا جن ; شیطون ; روح و اگه مهربونید پری , یاس و..؟

چهارم - اگه میخواهید نویسنده بشید اسمتون مهم نیست, هر چی میخواد باشه اما فامیلیتون رو میتونید لغوی; صحافی ; صحاف زاده و یا ناشر بگذارید

بند 4 - بند نداره تازه خانوم و آقا هم نداره

بنجم - میخواید یه زور خونه از مدل قدیمی باز کنید میتونید اسمتون رو بگذارید عبوس ; ابولی ; ممد ;  عبدل و از این اسما

بند 5 - زور خونه رو با یه جا دیگه اشتباه نگیرید ?? اونجا اتاق تفکره!!؟ در ضمن خانوم های که زور خونه میرن و عملیات رزمی رو برای دفاع از خودشون یاد میگیرن میتوون اسمشون رو به اضافه کماندو کنند مثلا فاطی کماندو ; زری کماندو و...؟

ششم - اگه احتمالا میخواهید جادوگر یا ساحر بشید یا حاقل فالگیر میتونید اسمتون رو بگذارید هری و البته فامیلیتون رو پاتر بگذارید والبته اگه خانومید چون هری پاتر خواهر نداشت میتونید از اسم دختر های آقای بریک استفاده کنید؟  و اگه فالگیرید بزارید زری پنجه طلا ; صغری تلسم

هفتم - اگه این مطلب رو تا آخر خوندی نشان دهنده اینه که تو اوسکولی و این مطلب تو رو اوسکول کرده پس مناسب ترین اسم برای تو جواته

بند 6 - اگه خانومید باید بهتون گفت خانوم اقا جوات چون واژه ای چون جوات برای خانوم ها کشف نشده تا این لحظه

هوای تو - هوای عشقت

 

کوچه ها خیابان ها  جامه پوشیده اند جامه ای  از عشق

از بهترین اسم روزگار حسین - مدتی است دلم هوایت را کرده - می دانی؟

 دلم به دنبالت می گردد . کوچه به کوچه : نگاه به نگاه

دلم گرفته - دلم سخت گرفته؟!؟ 

به دنبال کودکیم می گردم - به دنبال زنجیر و دست بابایی که مرا ببرد

به دوردور ها - شاید به آسمان

به دنبال پیراهنی که مرا بپوشاند - از زشتی ها  از خجالت ها

می گویند نزری می دهند

دوست دارم در صف بلند نزری ات بایستم

حتی ..... حتی اگر لقمه ای نان بدهند

بوی محرم می آید

پیراهن مشکی کودکیم کو؟

محرم و....

بوی محرم 2 منتشر شد

بعد از کلی رنج و زحمت ولی ارزشش رو داره

نشانی پخش خوانسار : خیابان امام - بالاتر از حسینیه دوراه - خدمات کامپیوتری یاران رایان

دوستانی که در شهر های دیگه هستند و تمایل به دریافت سی دی دارند نشونی هاشون رو ایمیل منن 1 عدد سی دی رایگان به نشونیشون ارسال میشه

برای خوندن جزییات بیشتر و رنج و زحمت و قصه ی من و این سی دی روی اینجا کلیک کنید

داروگ , کی میرسد باران؟

 

دلم گرفته می شود گاهی

نگاه این مردمان به رویم سرد می شود گاهی

غمم در دل نمی ماند ولی

چو سقفی بر سرم آوار می شود گاهی

همه خوب و همه خوبند ; زبان گوید ولیکن دل

چه خوش گوید همه - آری همه ; بد می شوند گاهی

دلم مانده میان این دو راهی تا به کی! دانی؟؟

سکوتت دو راهی را چهار راه می کند گاهی

هوا ابری است

 داروگ - کی میرسد باران؟

 نگاهت ابر را خورشید می کند گاهی

چشم براهم همین روز ها ; خبری آید ز تو

چشم هایم  خشکید به راه -پیش می آید گاهی

گرچه هیچ کس نفهمید سخنم را

مهم نیست ; مهم این است  می نویسم گاهی!؟!؟

 ****************************************

توضیح : داروگ قورباغه ای است درختی این قورباغه را بشارت دهنده باران می دانند . میگویند وقتی باران بخواهد ببارد این غورباقه آواز میکند به عبارت بهتر قور غور ! میکند

البته بعضی از دانشمندان  بر این اعتقادند این قورباغه باران می خورد و قبل از آمدن باران چون گرسنه اش شده دلش غور قور میکند و آواز می خواند عده ای دیگر هم معتقدند چون هوا ابری است دلش میگیرد و می خواند؟!؟

البته ترجمه ای از شعری که داروگ می خواند  در دست نیست اما یه چیز تو مایه های همون دلم برات تنگ...... اینای خودمونه ببخشید خودمان است

و از آنجای که میثم می فرماید :

 دلم برات تنگ شده جونم

میخوام ببینمت وبکم ندارم

بین ما کلی سیم و کابل

پشت منیتوری می دونم

و چون در جنگل هنوز خطوط بی سیم اینترنت نرفته قورباغه دلش میگیرد و می خواند؟

وایسا دنیا

 

چی فکر میکنی؟

غریبی... احساس غربت داری؟ شایدم هیچ کس رو تو دنیا نداری...... یا حتی تو وطنت شهرت ده خودت غریبی؟

دنیا چقدر جمعیت داره؟

ده میلیارد یا بیشتر؟

چند نفرشون مسلمونن؟ یک میلیارد نفر

از این یک میلیارد چند نفر مسلمون واقعی هستن؟

نصفشون هستن؟

خوب الان متوجه شدی؟!؟

اگه حتی تو دنیا رفتگر سر کوچتون  یا حتی بچه ی گل فروشی  که تو اولین چهارراه هر روز میبینیش و به زور ازش یه گل می خری تو رو بشناسه و آشنا در بیاد

می بینی؟؟ .............  خدا از توهم غریب تره

همه حرف خوب میزنند اما کی خوبه این وسط؟                           بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو  زمین                                     آره دنیا ما نخواستیم دل رو با خودت نبین

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم                                  واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم                                          وایسا دنیا .. وایسا دنیا ! من می خوام پیاده شم