دل خوشی ها کم نیست...

اما

پدرم باز نشست...بر لب حوض حیاط

در ضلالی باز هم می دیدم..باز هم تار سفید

 

 

دل خوشی ها کم نیست...

اما

مادرم میگوید...دختر همسایه

دیشب..باز هم ; بی نفس می گریید

 

دل خوشی ها کم نیست..

اما

گاهی دل من میگیرد

نه به اندازه تو..بلکه اندازه تنهایی این شهر غریب

 

 

دل خوشی ها کم نیست

اما...

در دلم نای خوشی نیست که نیست

 

 

دل خوشی ها کم نیست...

اما

دل خوشی دل میخواست

دل خوش سیری چند؟

در خیابان ..بازار ..باز هم پرسیدم

و سکوتی مبهم...همه می خندیدند

 

دل خوشی ها کم نیست.