سکوت
صدا های عجیب - سکوت مبهم - وای ؟؟!!؟؟ اینجا کجاست؟
احساس اینجا هم خانواده غم است ; غم؟؟ واژه ای که به شهوت فروخته می شود - شادی کاذب - و سکوت هنوز مبهم است
صدا می آید ولی تاب شنیدن نیست . بهتر ; نمی خواهم بشنوم ; گوش پر است از هق هق های شبانه - روز های تاریک!؟
رهگذر مثل هر شب از کوچه گذشت با آن سکوت آهنگ وار ; تنها صدای کفشش را شنیدم . او را دیدم ; ولی او پسر بچه ای بود . نه ; نه رهگذر نیست
مگر پسر بچه رهگذر می شود . رهگذر همیشه بزرگ بوده این بچه چه می گوید؟
همه چیز به هم میریزد ; هر وقت این رهگذر کوچک با صدای کفش های بزرگی که به پا داشت مرا از مستی می رهاند
رهگذر مدتی است نمی آید - فکر کنم کفش هایش را دزدیده اند؟ شاید برهنه میرود و من مستم هنوز
اینجا کجاست ؟؟!!؟؟ آری قلبم
کودک درونم را کسی ندید؟
+ نوشته شده در جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۲۰ ق.ظ توسط تعطیل شد
|
می نویسم گاهی