برای خودت
سلام
دلم تنگ شده . هر روز دورتر میشوم از تو و تو خود را به من نزدیک تر میکنی
گیج میزنم در هزار راه آدمیان و شاه راه تو
فراموشت میکنم زود و به یاد می آورمت چه دیر
دیروز فروختمت...بسیار ارزان...به پول آدمیان فکر میکنم پانصد تومانی میشد
بسیار ارزان هم نبود...به قد حماقتم و عذابی که میترسم حتی از خیالش
و امروز
به ثانیه ای شهوت...چه زود گذشت...فقط نگاهی کردم در حالی که می دانستم نگاهم می کردی
دلم گرفته
نارفیقت دوباره سرگردان است ... وقت تنهایی تو را می خواهم...میدانم . به پای آدمیتم بگذار که بسیار ناتوانم و مفلوک
تنها همدمم توئی از وقتی ابلیس ; ابلیس شد به هیچکس اطمینان ندارم
شاد میشوم
و میجنگم شاید روزی برسم...تا بینهایتت
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۷:۹ ب.ظ توسط تعطیل شد
|
می نویسم گاهی