روزگار
بالای یک داربست ; یه داربست فلزی که برای کار ساختمونی نصب شده
یه مرد نشسته بود یه مرد . ماه رمضون بود ولی به آرومی به سیگاری که دستش بود پک میزد ; چنان دودی از زیر لب هاش بیرون میداد که از 8 فرسخی پیدا بود . یه شلوار گشاد خاکی و گلی و یه پیراهن از پیراهن های آمریکایی سابق به تن داشت . موهای مشکی و به هم ریخته که سختی چند تا شو تسلیم کرده بود و داشت سفید می شد . همشهری ما نبود ترکی حرف میزد که وقتی پرسیدم گفت بچه شهرکردم
سامون یکی از شهرهای شهرکرد . وضع مالیش خوب نبود یعنی بد بود می شد از چهرش فهمید ; از اینکه از شهر خودش آواره شده بود برای یه لقمه نون حلال راهی شهر ما شده بود هم می شد فهمید
خوش رو بود و شوخ طبع
خوش زبون بود اما صداش خوب نبود ; بهتر بگم صداش بیرون نمی یومد
صداش گرفته بود ; سرفه می کرد ; زیاد . خیلی زیاد
دو تا زن گرفته بود یکی رو طلاق داده بود دلیلش رو نمی دونم ولی می تونم حدس بزنم ; اینا رو از همکارش که باهاش کار می کرد شنیدم
بهش نمی یومد اصلا بهش نمییومد
نه به تیپش نه به رفتارش نه به صحبت هاش
اما اوون یه مجروح شیمیایی بود ; همین............................؟؟!!!!؟؟
می نویسم گاهی