مردی نه مثل هیچ کس!
هممون یه روز مدرسه می رفتیم امروز یاد یکی از خاطره ها افتادم گفتم بنویسمش
دلم واسه تهدید معلم ها تنگ شده _ این ترم میندازمتونا. ........ یادش بخیر
یه خاطره هم بگم سر زنگ آقای رستگار فرد که از اول زنگ که شروع میکرد به درس دادن تا آخر زنگ _ جالب بود دهنش کف نمی کرد و خسته هم نمی شد و بعدها فهمیدم
این آقا جزو عجایب هفت گانه جهانه _ خوبیش هم این بود که هیچ کس درسش رو نمی فهمید یعنی گوش نمی کرد همه دنبال یه راه واسه اذیت کردنش بودن
شرمنده آقا معلم _ خلاصه منم که طبق معمول گوش نمیدادم ساعت منصور رو گرفته بودم بش ور می رفتم راستش ساعتش از این ساعت دیواری ها بود که
مد شده بود و یه زنگ تیزم داشت منم ساعت رو تنظیم کردم رو یک و ربع و گذاشتم کنار میزم که هیچی پیدا نبود _ ساعت یک و ده دقیقه با بچه ها رفته بودیم پیشواز خنده تا.............. ساعت یک و ربع شد و ساعت شروع کرد به زنگ زدن آقای رستگار هم که حساس به صدا اوج خنده ما چند نفر
از اون جایی که آقای رستگار یه کم آی کیوش بیش از حد بالا بود نمی فهمید صدا از کجا مییاد خلاصه بعد از 1 دقیقه حدودا دیگه داشت دیوونه میشد
با عصبانیت گفت بعضی ها حیا که ندارن ؟؟؟ منم دیدم اوضاع خیته ساعت رو از رومیز هول دادم جلوی دوستم تا بالاخره ساعتو دید و گفت خاموشش کنید
من گفتم مال من نیست بلد نیستم بقیه هم هیچ کس جرات نکرد کاری کنه _جالب بود ساعتی که تا10 دقیقه پیش سرش دعوا بود حالا شده بود بی خانمان
دلم واسه ساعت هم سوخت همه بدجوری فروختیمش _ آدم فروش _ نه ساعت فروش دست تو رو شده برام ..........؟
آخر سر هم یکی از بچه های خود شیرین کن
ساعتو برداشتو خاموش کرد
راستی یادم رفت آقای رستگار معلم بینش بود _جلسه آخر هم واقعا دیوونه شده بود بیچاره خدا شفاش بده ![]()
![]()
می نویسم گاهی